15 خرداد آغازي برتمدن هزاره سوم (187)
سيد احمد حسيني ماهيني
در بسياري از نظريات مديريتي، زمان هميشه صفر منظور شده وتحولات ثابت فرض ميشود. لذا در ارايه تئوريها ماهميشه با اين فرضيه روبرو هستيم كه در شرايط ثابت ومساوي بايد يك عنصر را داخل و يا خارج كنيم و نتيجه آن را بسنجيم. درست مثل علوم تجربي كه در لابراتوار انجام ميشود، يك دانشمند تجربي تصور ميكند همه شرايط تحت مديريت اوست و به راحتي ميتواند شرايط را كنترل كند و لذا آن را مثلاً كنترل كرده و ماده يا عنصري را در تركيبات اضافه و ياكم ميكند. بعد هم نتيجه آن را يادداشت ميكند. اين عمل ساده را پوزيتيويسم (Positivism ) يا اثباتگري ميگويند. اما درواقع همه چيز خيالي است چرا كه شرايط تحت كنترل نيستند وعناصر جهاني همانهايي نيستند كه ماتصور ميكنيم. براي مثال در روايات هست كه اميرمؤمنان عليهالسلام به يك اعرابي سنگي را نشان داد و گفت: اين سنگ حركت ميكند ولي اعرابي با تعجب و شايد هم با نگاه عاقل اندر سفيه، هر نوع حركتي را نفي كرد و به مسخره گفت اين سنگ كه حركتي ندارد!
امروزه ما ميدانيم هر جسمي حداقل هشت الي نه حركت دارد و ما قادر نيستيم اين حركتها را از او بگيريم؛ اما هميشه آن را فراموش ميكنيم و نتايج عملكردي آنهم به تبع فراموشي ما ناديده گرفته ميشود. اولين حركت آن حركت با زمين به دور مدار است. دومين آن، حركت با زمين به دور خورشيد است. سومين آن حركت با منظومه شمسي است و... از درون نيز حركت هر جسمي مانند حركت مولكولي و اتمي وجود دارد. يك پوزيتيويست نميفهمد كه آهن يا مثلاً فنل فتاليني كه ده دقيقه يا يك ثانيه پيش در دست او بوده وبراي آزمايش به دانشجويان خود نشان ميداده، هزار كيلومتر آن طرفتر بوده است! و ميليونها بار حركت اتمي كمتري از حالا داشته است.شرايط اسيدي كه چند لحظه پيش براي ريختن روي آهن منظور شده، با الآن فرق ميكند. لذا فرمول او همه در خيالات هست. همه چيز ثابت است تا او آزمايشهاي خود را انجام دهد! زمين وزمان از حركت ايستاده تا اين دانشمند حرف خود را برعليه زمين و زمان به اثبات برساند.در تئوريهاي مديريتي و يا عموم نظرات علوم انساني نيز به تبع همه چيز در حال تغيير است. اكنون كه شما براي مشاوره به اتاق روانشناس ميرويد از نظر روانشناس همه چيز ثابت است! شما همان بيمار دو روز قبل يا شش ماه پيش هستيد كه گزارش شده است اما در دل شما چه ميگذرد؟ طوفاني از آشوبها و تفكرات منطقي و غير منطقي به پاست و روانشناس بايد غير منطقانه وغير منصفانه چشم برهمه اين طوفانها بپوشد زيرا علم روانشناسي كه خود برداشت از علوم غلط تجربهگرايي است، اين را از او ميخواهد.
ترند (Trend) يا روند
تصور چيزي مستقل از همه چيز فقط يك تصور است و با اين تصورات، آنها يك حقيقت را به ما تحميل ميكنند و آن اينكه مثلاً خدا نيست و يا اينكه پيامبري وجود ندارد و يا اينكه وحي و الهام همه خواب وخيال است و اين فقط كار را برخودشان مشكل ميكند. حصاري كه بر انديشه خود ميتنند و يا در واقع اصولي كه خود ايجاد ميكنند دست و پاي خودشان را ميبندد. ميگويند افلاطون به شاگردان خود ميگفت حرف ديگران را بدون دليل قبول نكنيد! يكي از شاگردانش گفته بود همين حرف شما را بايد به چه دليل قبول كنيم؟ يعني اگر قرار باشد دليل براي همه چيز بخواهيم، همينكه چرا بايد براي همه چيز دليل بخواهيم زير سؤال ميرود. لذا كليات علوم با جزييات آن تفاوت دارد چه رسد به جزييات يك علوم باعلوم ديگر...
يكي از اين مسايل، باز نگري در اصول و تئوريهاي مديريت با ديدگاه جديد است و آن اينكه ما نقش گذشتگان بسيار دور را از تئوريهاي بسيار نزديك نفي نكنيم و روند پيشرفتها را هميشه به خود يا به زمان خود و يا به زمان نزديك خود منحصر نكنيم. انرژي هستهاي آيا محصول كار انيشتين است؟ و آيا او از هيچ اين را به وجود آورد و نقطهي او، نقطه صفر بود و ديگر هيچ نبود؟ جاذبه را فقط نيوتن كشف كرد آنهم با افتادن يك سيب؟ و گردش زمين به دور خورشيد را فقط گاليله فهميد و دنيارا خبر كرد؟مسلم است كه اين چنين نبوده و نيست.
قبل از گاليله هم زمين به دورخورشيد ميچرخيده و قبل از انيشتين هم انرژي هستهاي بوده و قبل از نيوتن هم جاذبه كار خودش را انجام ميداده و منتظر تشكر نيوتن و يا كشف او باقي نمانده بود. تمدن بشري نه ابتدا داشته و نه انتها خواهد داشت. اينكه خود را در اول آن قرار دهيم ويا در آخر آن، فقط يك تصور است. اينكه روزي جهان نبوده و خلقت خداوندي تعطيل بوده و يابشري نبوده، فقط ساخته ذهن ماست. يكي بود يكي نبود و غير ازخدا هيچكس نبود، فقط براي قصههاست. البته الآن هم غير از خدا هيچكس نيست چون همه چيز از آن خداست و از اوست اما همهي اينها تعريفهاي ماست و واقعيت را تغيير نميدهد. آيا زماني وجود داشته كه بشر نبوده و حركت دستهجمعي نداشته و اصول مديريت و رفتار سازماني و ساختارهاي اجتماعي را رعايت نميكرده؟
اين سؤال جوابي ندارد مگر اينكه ماهمانند يك جراح چشممان را بر بقيه اعضا ببنديم و آنها را بيهوش كنيم و با چاقو اين قسمت را ببريم و خارج كنيم...يك بررسي ساده نشان ميدهد كه حداقل 15هزار سال قبل از ميلاد، در تپههاي باستاني ايرانيان در زاگرس و در مكانهاي ديگر آثار و علايم وجود كارگاهها كاملاً روشن است. اما آيا اينها كه اساس تمدن امروزي ماست، بايد حذف شوند و اساس تمدن هزاره سوم بر هيچ و پوچ بنا شود و همه چيز به تصادف منسوب شود؟ به طور تصادفي آتش كشف شد؛ به طور تصادفي آهن كشف شد؛ به طور تصادفي كشاورزي به وجود آمد و به طور تصادفي...؟
15 خرداد آغازي برتمدن هزاره سوم
ما پانزده هزار و هفت هزار وشش هزار سال تمدن كهن را به كناري ميگذاريم و يك بررسي ساده در هزارههاي موجود ميكنيم. ايرانيان يك روند سازنده در طول تاريخ داشتهاند. هزاره اول، تمدن كورش و داريوش بود كه برتمام جهان سيطره داشت و زمانيكه اروپاييان در كوه المپ به دنبال خدايان ميگشتند و يا در فلسطين و اطراف آن يهوديان، انبياي خود را ميكشتند. اين داريوش وكورش بودند كه به دانيال نبي در اهواز وحيقوق نبي در همدان و قيدار در زنجان و چندين پيامبر ديگر در قزوين مأوا داد و آنان را از شر كشتار و قتل عام نجات داد. در هزارهي دوم، وقتيكه در انگليس به اعتراف خود تاريخنويسانشان مانند ويل دورانت آدمخواري ميكردند، تمدن ايرانيان بود كه در دانشگاههاي جندي شاپور و جامعه بغداد در حال پيشرفت بود. اما آنان اين پيشرفتها را برنتابيدند و خواستند همه چيز را نابود كنند و همه را از ابتدا و به نام خودشان بنويسند؛ همه چيز مهيا بود. همه علوم از ابتداي قرن نوزدهم آغاز ميشود و در قرن بيستم به تكامل ميرسد و چيزي به نام ايران يا ايراني در كتب و تئوريها وجود ندارد؛ حتي رسمالخط را عوض ميكنند و به جاي نوشتن از سمت راست، از سمت چپ شروع ميكنند تا هيچ نشاني نباشد. اين فاجعه در تركيه بسيار واضح است. مردميكه مولانا را دوست دارند ولي الآن نه ميتوانند زبان او را بفهمند و نه خط او را بخوانند. خط او به رسمالخط فارسي و زبان او هم فارسي است؛ اما مردم تركيه خط لاتين دارند و زبان تركي... و پيوند اين دو مقطعِ كاملاً مجزا از هم فقط يك دليل دارد و آن هم علاقه به گذشته است كه اگر اين نبود و اگر قونيه هم با خاك يكسان ميشد، اين علاقه هم از بين ميرفت. لذا ميبينيم كه استعمار به تخريب آثار باستاني ميپردازد. در مكه و مدينه و در قدس، در ميان هاي و هوي و بگير و ببندِ تخريب اماكن، به سرعت در حال اجراست تا بلكه اين رشته نيز بريده شود و مردم بي هويت و بي ريشه و تاريخ شوند. اما اين تاريخ بسيار گستردهتر آن است كه با چند تا بيل مكانيكي912 يا لودر دي هشت بتوان آن را نابودكرد. در جنگ جهاني اول تصور كردند با تجزيه عثماني كار تمام شد! اما در دل اروپا گروهي پيدا شدند كه مشخصات ايراني اعلام كردند! و با همين مشخصه محبوبيت يافتند و نژاد برتر خود را با افتخار آريايي دانستند. لذا جنگ دوم جهاني شروع شد. ابتدا آلمان ازبين رفت ولي اين مهم نبود؛ مهم آن بود كه سران متفقين درتهران بيايند و فاتحهاي براي ايران و ايراني و قوم آريا بخوانند! كه آمدند.
چرچيل و روزولت و استالين آمدند درتهران، جلسه ختم گذاشتند و تهران را پل پيروزي خواندند و ايرانِ باقيمانده را هم بين خودشان تقسيم كردند! شمال ايران به شورويها رسيد و جنوب به انگليسيها و وسط هم به آمريكاييها. اما تازه بيداري ايرانيان آغاز شده بود.
سالها هزينه كردند تا با مرفين و ترياك و مواد مخدر، ايرانيها را به خواب ببرند و او را نابود كنند و اثري از آنها باقي نماند. در زمان جنگ دوم جهاني با شيوع دادن بيماري طاعون و حصبه و وبا، جمعيت ايران را با مرگِ ساكت و با ترويج افيون، با مرگ خودخواسته از 16 ميليون به 8 ميليون رساندند. اما بيداري ايرانيان چيزي نبود كه آنها ازآن غافل باشند. آنها ميدانستند كه شير، شير است؛ گرچه خوابيده باشد. رضاخان را علم كردند تاخط و زبان راهم برگرداند. لباس را هم تغيير دهد و تقيزاده را كوك كردند چون تا ايراني از فرق سر تا نوك پا فرنگي نشود، فايده ندارد. اما اين آتش زير خاكستر بود. بايد طوفاني ميشد و بادي ميوزيد تا اين آتش شعلهور شود. مدرسها و نواب صفوي به ميدان آمدند. دشمن تصور كرد با ترور مدرس و اعدام نواب صفوي، ديگر كار تمام است ولي شاگرد او خميني كبير از راه رسيد و ثابت كرد كه از كليني تا خميني، خط سرخي است كه هزاره سوم را هم در دايره تمدن ايراني قرار خواهد داد. وي را دستگير كردند، اما 15خرداد مردم به خيابانها ريختند. ايشان را به تركيه تبعيد كردند، ولي مردم ترك زبان حتي فارسي ياد گرفتند تا از او تبعيت كنند. به عراق فرستادند، اما حجرههاي تنگ و تاريكِ نجف جايگاهي شد براي تدوين ايدئولوژي ولايت فقيه. او را به كويت فرستادند اما كويتِ شيعه، آماده جشن و سرور شد! ديگر زمين به تنگ آمد، آن هم نه براي خميني كبير كه براي دشمنانش.
اينجا بود كه فرمود من ايستگاه به ايستگاه و فرودگاه به فرودگاه ميروم و پيام ايرانيان را به گوش جهان ميرسانم! ناچار او را به ايران فرستادند تا در هواپيما و يا در فرودگاه، به دست ايراني صفتان ددكيش نابود شود. اما هواپيماي او سالم بر زمين نشست. به بهشت زهرا رفت و فرياد برآورد كه من دولت تعيين ميكنم؛ من توي دهن اين دولت ميزنم و زد. و نگذاشت كه هزاره دوم بدون ذكر نام ايران به پايان برسد. 15 خرداد را به 14 خرداد وصل كرد تا نام ايران آغاز گر هزاره سوم باشد و هرطفلي كه به دنيا ميآيد، با نام ايران شير بخورد و خود يك شير باشد درجهان! طفل 15 خرداد اكنون در هزاره سوم تبديل به سيد حسن نصرالله شده و با افتخار تمام، درحاليكه دندان مستكبران را در دهانشان ميشكست، فرياد زد كه از شاگردان اين خميني است و از تحصيلكردگان دانشگاههاي ايران. 14خرداد، در واقع آغازگر حركتي بود براي هزاره سوم و لذا ميبينيم كه عليرغم تمامي كارشكنيها و ناديده گرفتنها، نام ايران و ايراني در تمامي وجود جهان جاري است. بزرگترين چالش انتخابات رياستجمهوريها در آمريكا از ابتداي حركت آنان نام ايران بوده و الآن هم هنوز بزرگترين مناظرههاي اوباما، هيلاري كلينتون و ديگران فقط بر سر ايران است. يكي ميگويد من اگر رييسجمهور شوم، به ايران لشكر ميكشم و آن ديگري ميگويد من اگر رأي بياورم، با ايران وارد مذاكره ميشوم. چوب و هويجشان را تيزكردهاند، آنهم فقط براي ايران. گويا جز ايران ديگر جايي نيست و اگر هم هست، مهم نيست. و اين تازه از علائم سحر است، باش تاصبح دولتت بدمد. اما تمام اين نفسهاي گرم دردل برخي ايرانيان مانند آهن سرد است. آنان در دل ايران هستند ولي دلشان با ايران نيست. امام خميني به آنان هم فرمود: آنهاييكه خواب آمريكا را ميبينند، خدا بيدارشان كند...

No Comments/Trackbacks for this post yet...